تبليغاتX
:: انعکاس ::  

انعکاس

حسین میا به کوفه ، کوفه وفا ندارد ...



 عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

 عشق يعني سجده ها با چشم تر

 عشق يعني مستي و ديوانگى

 عشق يعني خون لاله بر چمن

 عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

 عشق يعني با گلي گفتن سخن

 عشق يعني معني رنگين كمان

 عشق يعني شاعري دلسوخته

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني سوز ني آه شبان

 عشق يعني لحظه هاي التهاب

 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

 عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراقش سوختن

 عشق يعني انتظار و انتظار

 عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن

 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى

+نوشته شده درشنبه 26 دی1388ساعت 16:23 توسط sarina

 

 

 

 

 

+نوشته شده درشنبه 28 آذر1388ساعت 9:27 توسط sarina

قاصدک:اين روزها حال و هواي شهرهامون، حال و هواي محرم را پيدا كرده است. بيرق‌هاي عزاي "يا حسين" بر سردر خانه‌ها و مغازه‌ها و اماكن مختلف برافراشته شده و با ديدن آنها دل‌ها هوايي مي‌شوند. باز محرم رسيد و لباس مشكي‌ها محيا، جهت به تن رفتن عاشقان و عزاداران امام حسين عليه‌السلام شده‌اند.


هر جا که مي‌روم ز غمت ديده پر نم است هر ماه من ز داغ تو ماه محرم است

عمري گريستم که موظف به گريه‌ام گر نُه فلک به گريه شود باز هم کم است

مريم که در کتاب خدا ذکر نام اوست يک زينب تو اسوه و استاد مريم است

يک «يا حسين» گفتن من رمز آبروست نام حسين ترجمه اسم اعظم است

- کعبه يک زمزم اگر در همه عالم دارد چشم عشاق بنازم که دو زمزم دارد

هر کجا ملک خدا هست حسينيه توست هر که را مي‌نگرم شور محرم دارد

نه محرم نه صفر بلکه همه دوره سال کعبه با ياد غمت جامه ماتم دارد
روضه‌خوان تو خدا، گريه کن تو آدم اشک ارثي است که ذريه آدم دارد

+نوشته شده درجمعه 27 آذر1388ساعت 18:16 توسط entezar

 

خدایا، در ظهور دمادم فتنه ها، در هجوم لحظه به لحظه مرارت ها

و رنج ها، و درگذر سخت و پردغدغه زمان، بر تو توکل می کنم که

 مقتدری و گستره قدرتت، همه وجود را فرا می گیرد. بر تو که

 مهربانی و مهرت را ابتدا و پایانی نیست. بر تو توکل می کنم که

 چشمه مهرت هماره جاری بوده و خواهد بود و سیطره قدرتت هماره

 بر پا بوده و خواهد بود.

الهی، ای معبود من، تو مرا می بینی و صدایم را می شنوی؛ آن گاه که

 به عبادتت برمی خیزم و آن گاه که در برابرت به سجده می افتم. خدای

 من، تو از دردها و نیازهای من باخبری و با من مهربان ترینی. پس بر تو ت

وکل می کنم و در پناه آرامش بیکران این توکل به سوی تو می آیم، مرا دریاب.

 

************

 

سلام

خوبین؟

عیدتون مبارک.شرمنده یه روز دیرتر تبریک گفتم

اخه  نتونستم اپ کنم

امسال سعادت اینو که عید غدیر اپ کنم نداشتم

ازنظرای همتون ممنونم

یا حق

 

+نوشته شده دردوشنبه 16 آذر1388ساعت 15:3 توسط sarina

 

الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو ... الو... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟

پس چرا کسی جواب نمیده؟

یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ...

هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره.

مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی

گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا

باهام حرف بزنه گریه میکنما...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛

بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض

 امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای

 قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این

 مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو

دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات

 قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما

باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا

حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من..

چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل

 تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام

دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند .

دنیا برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی...

کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در

 آغوش خدا به خواب فرو رفت....

 

+نوشته شده دردوشنبه 9 آذر1388ساعت 1:24 توسط sarina

 

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باافتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه

+نوشته شده دردوشنبه 2 آذر1388ساعت 16:1 توسط sarina

 

 

 

 

+نوشته شده درشنبه 23 آبان1388ساعت 14:52 توسط sarina

 

 

 

 

+نوشته شده درچهارشنبه 20 آبان1388ساعت 18:31 توسط sarina

 

 

 

گفتم : خدای من ،

دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را

که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا

برشانه های صبورت بگذارم ،

آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟

گفت : ای عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی

که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ،

من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی

من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ،

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

گفت : عزیزتر ازهرچه هست ،

اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم

تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ،

چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟

گفت : بارها صدایت کردم ،

آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ،

توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود

که ای عزیزتر ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟

گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،

پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،

بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ،

می خواستم برایم بگویی، آخر تو بنده ی من بودی ،

چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟

گفت : اول بار که گفتی خدا ،

آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ،

تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ،

من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی

و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .

گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...

گفت : ای عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت..............

 

+نوشته شده دردوشنبه 18 آبان1388ساعت 10:10 توسط sarina

 

آدم "بعد" بین ... "بد" نمی بیند .

        موقع تولد ، نوزاد به چه چیز "نگریست" ... که "گریست"!

"نادان" ... همیشه "نالان"!

                       اگر "خوبی" را ، به خوبی ببینی "خوبی"...

                                       حرف های "بامزه" را ... "مزه مزه" کن !

                                             "حرف حساب" بزنیم ... "بی حساب" حرف نزنیم .

   در زنگ "ریاضیات"،"ریاضت" می کشیم ... چون حرف حساب زده میشود!

           در آیینه ، "مشاهده " نکن ... "مشاوره" کن .

                             آنچه "خواستیم " ... چقدر "توانستیم "!؟

"احتیاط کن " ... زبان ، "وسیله نقلیه" است !

                       گاهی در "دید" خود ... "تردید " کن .

                                          با "زبان خوش " ... "زمان خوشی" بسازیم .

                "یارگیری" ... جهت "یادگیری " است .

"حرفه مان حرف زدن" است ... یا "حرف های حرفه ای " می زنیم !؟

     برای اینکه "لک ایینه: را پاک کنم ... "صورتم را شستم".

                              "سخن دانی "... مقدمه "سخنرانی"...

        برای "متحول " شدن ... دوباره "متولد" شدم ...

اگر تا "نوک بینی" خود را می بینی ... احتیاج به عمل "خود بینی"داری !

        هر وقت "با خود" برخورد کردم ... "بی خود" عمل نکردم .

                  سکوت را نمی توان "ترجمه" کرد ... باید ان را "تجربه" کرد .

                        روابط " مثبت" ... بهترین "ثروت" ...

 

+نوشته شده درشنبه 9 آبان1388ساعت 14:39 توسط sarina