تبليغاتX
انعکاس


انعکاس

تا عاقلان راهی برای خندیدن پیدا کنند ... دیوانگان هزار بار خندیده اند

 

آدم "بعد" بین ... "بد" نمی بیند .

        موقع تولد ، نوزاد به چه چیز "نگریست" ... که "گریست"!

"نادان" ... همیشه "نالان"!

                       اگر "خوبی" را ، به خوبی ببینی "خوبی"...

                                       حرف های "بامزه" را ... "مزه مزه" کن !

                                             "حرف حساب" بزنیم ... "بی حساب" حرف نزنیم .

   در زنگ "ریاضیات"،"ریاضت" می کشیم ... چون حرف حساب زده میشود!

           در آیینه ، "مشاهده " نکن ... "مشاوره" کن .

                             آنچه "خواستیم " ... چقدر "توانستیم "!؟

"احتیاط کن " ... زبان ، "وسیله نقلیه" است !

                       گاهی در "دید" خود ... "تردید " کن .

                                          با "زبان خوش " ... "زمان خوشی" بسازیم .

                "یارگیری" ... جهت "یادگیری " است .

"حرفه مان حرف زدن" است ... یا "حرف های حرفه ای " می زنیم !؟

     برای اینکه "لک ایینه: را پاک کنم ... "صورتم را شستم".

                              "سخن دانی "... مقدمه "سخنرانی"...

        برای "متحول " شدن ... دوباره "متولد" شدم ...

اگر تا "نوک بینی" خود را می بینی ... احتیاج به عمل "خود بینی"داری !

        هر وقت "با خود" برخورد کردم ... "بی خود" عمل نکردم .

                  سکوت را نمی توان "ترجمه" کرد ... باید ان را "تجربه" کرد .

                        روابط " مثبت" ... بهترین "ثروت" ...

 

نوشته شده در شنبه 9 آبان1388ساعت 14:39 توسط sarina| |

 

 

 

میلاد با سعادت امام رضا (ع) هشتمین خورشید

اختر تابناک اسمان ولایت و امامت رو به همه ی شیعیان

تبریک می گم.

یا حق

 

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 2:1 توسط sarina| |

 

امید ... " مرا " به " من " دعوت کرد .

گاهی "ازخود به تنگ می آیم " ... و گاهی "دلم برای خودم تنگ میشود " .

تا " توانی" ، "ناتوانی " را ... از خود دور کن .

شخصیت یعنی ... "چه چیزی" میخواهیم "چه کسی" را میخوانیم ؟

چون فکر می کنیم "حرف نداریم "... با هم "حرفی نداریم " !

تا به "خود نرسی" ... به "دیگران نمی رسی".

"جوری "عمل کن ... که کسی "جور" تورا نکشد .

به خود "برپا" داد ... تا روی "پا" خود بایستد .

"گم شدیم "... چون خودمان را به "اون راه " زدیم .

"خسته ام "... از کارهای انجام نداده ...

وقتی "عصبانی " شدم ... "تابعیت فکرم " را از دست دادم !

در هر "دستت" ... یک "مشت انگشت " تدبیر داری !

برای این که "رو دست" نخورد ... "رو دست" همه زد .

"خودمونیم "... علت بسیاری از مشکلات "خودمونیم "

وقتی سخن بزرگان را "شکار" کرد ... دیگر نمی گفت "چه کار " کرد ؟

دست و پا چلفتی "دست و پا " می زند ... بی آنکه چیزی "دست و پا" کند .

"خاموش" ... تز آدم "باهوش" .

"خودم هستم "... اما نه فقط "برای خودم " ...

به فرصت های "پیش پا" ... "پشت پا " نزن .

 

*****

سلام

 

خوبین؟

 

شرمنده دیر اپ کردم .راستش کامپیوترم خراب بود .اینترنتم قطع بود

یکمم داشتم درس می خوندم

در اولین فرصت جواب نظراتتون رو میدم

 

بازم ممنونم ازتون

یا حق

 

نوشته شده در یکشنبه 3 آبان1388ساعت 16:1 توسط sarina| |

 

 

خیلی دلم گرفته !!!!!!!!!!!!!!!                 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 23 مهر1388ساعت 11:29 توسط sarina| |

 

مورچه اي ميان آسمان و زمين !

 

خداي من تو را شکر از اينکه تنم را سالم گردانيده اي ، پدر و مادرم

 را خوب و مهربان آفريده اي ، به من توان يادگيري عطا نموده اي ،

 گرسنگي ام را برطرف مي کني و قدرت نوشتن به من مي دهي .

خداي من شايد به خاطر گناهاني که کرده ام دل خود را آنقدر تاريک

نموده ام که نمي توانم تو را درک کنم و يا شايد به خاطر توبه هاي

 پي در پي و شکستن آنها از من نااميد شده اي و رهايم کرده اي ؟


اي خداي من دلم قبول نمي کند که تو من را رها کرده باشي ،

 احساس مي کنم دستم را گرفته اي و آرام آرام من را به جايي که

 مي خواهي مي بري .


اي خداي من ، نمي دانم بلاتکليفي اين دوران به خاطر گناهان پي

در پي من است و يا اينکه مي خواهي با قرار دادن مشکلات سر راه

اين بنده حقير و ناتوان او را فولاد آبديده کني ، تا در آينده تکيه گاهي

 محکم براي خودش باشد و در راه رسيدن به تو که مشکلات زياد است

 کمر خم نکند . اي خداي من احساس مي کنم من همان مورچه اي

 هستم که به تار عنکبوتي ميان آسمان و زمين چنگ زده ام و مي خواهم

 با اين تار سست خود را بالا بکشم ، در حالي که راه نجات من

 فقط سقوط است . اي خداي من اگر چنين است بر دل من الهام کن ،

 دستهايم را سست گردان ، تا هرچه زودتر سقوط کنم .

 ****

خواسته آدم پول دار

 

يه آدم بزرگي مي گفت : مي دونيد تمام آرزوي يه آدم پول دار که توي قصر

 زندگي مي کنه چيه ؟ تمام آرزوش اينه که مثل آدمهاي عادي تو شهر راه بره ،

 توي صف نانوايي براي دوتا نون يک ساعت الاف بشه ، سوار اتوبوس بشه و

بدنش با هل دادن ها و کشدن ها پرس بشه ، راحت بره بازار لباس بخره و

 سر هزارتومن کمتر نيم ساعت چونه بزنه ، خلاصه بگم زندگي رو حس کنه .

 

***


عشق

 

عشق يعني ظرفي از بلور..عشق يعني ذره اي از جنس نور...عشق يعني

ديده اي بر هم زدن...عشق يعني در هوايش پر زدن...عشق يعني يک تمنا

 يک نياز...عشق يعني عالمي راز و نياز...عشق يعني آشتي در عمق

 جان...عشق يعني درد پيدا را نهان...عشق يعني سيب سرخي در

قفس...عشق يعني ديدن يک همنفس....عشق يعني گفتگو با

يک زبان....عشق يعني زندگي با يک روان...عشق يعني لحظه هاي

 بي قرار...عشق يعني يک نگاه و يک فرار .

 

 

نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 8:21 توسط sarina| |

 


گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر

 سنگينم را که پر از دغدغه ي

ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ،

 در آن

لحظات شانه هاي تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات

 بودنت بر

من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي .

من همچون

عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره

نشسته بودم

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد

عروج مي کند ،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم

 تا باز هم از جنس نور

باشي و از حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي ،

تو هرگز گوش

نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر چه هست از اين راه

نرو که به

ناکجاآباد هم نخواهي رسيد .

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ، پناهت دادم تا صدايم کني ،

چيزي نگفتي ،

بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده ي

من بودي

چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي .

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي

 تو را نشنوم ، تو باز

گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ، من مي دانستم تو بعد

 از علاج درد

بر خدا گفتن اصرار نمي کني وگر نه همان بار اول شفايت مي دادم .

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت ...

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

 

نوشته شده در یکشنبه 12 مهر1388ساعت 23:35 توسط sarina| |

 

هرگاه که به مرگ می اندیشم خدا کودکانه میشود ،

من هم همانی میشوم که با او عهدهای بزرگ میبستم

  با این تفاوت که گاهگاه میپرسم

 تو هستی ! مگه نه ؟

و خانه ای که هنوز زنده است

مثل آفتاب بهار

مثل آفتاب صبح بهار، همین خانه مرا میسازد

و هر بار که خاک من از هم میپاشد

باز هم  کوزه گر این خانه مرا شکل میدهد

با نقش هایی تازه تر از روز ازل

تا بدود خاک

خاک گرم و صمیمی ، خاک آشنا

آنقدر بدود که خاک شود

برای نقشی تازه 

باران پاییز

باز هم بر پشت پنجره این خانه می کوبد

باران زیبا

باران مهربانی که بی رحم جلوه میکند

چنانکه  به قیمت زلالی اش، خاک را گل میکند

آن ابرهای طوسی سرد

و این گلهای نو شکفته باغچه

اینجا پاییز و بهار است

همینجا ، همین الان ، بخشی از آرزوی دیروز است

و من همچنان نگرانم

نکند که ناتمام باشد

شاید اینها آخرین باران های این پاییز های ناب باشند

این پاییز هایی که انگار فصل رویش خداوند است

باز هم بگویم

پاییز هایی که چیزی همچون همان خدا را نمایان میکنند

مجموعه ای بی نظیر

پدر بزرگ و خدا و آب

آنها

در نگاه فیلسوفانه هم زیباتر میشوند

آنها

 تعبیر آن رویا هستند که درختی در خورشید رویید

و آن رهگذران خسته از روزگار

که درخت معرفت را نمیدیدند

نکند که این روزها پاییز های آخر باشد

چاره ای نیست ، باید بیشتر بدوم

این نگرانی، آن مستی ناب را از من میدزدد

باز هم بزرگ میشوم ، مرگ را پشت گوش می اندازم و می دوم

فقط هرگاه که این باران میبارد

تردیدی می اید

تردیدی همچون دزدیدن نگاه از آینه

و زمان کند میشود

عقربه های پرتلاشش، در خاک گل شده من مانده اند

اما من

آیینه را هم پشت گوش می اندازم

و میدوم

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388ساعت 13:47 توسط sarina| |

 

سلام

ستاره خانم مدیر وبلاگ با تو حکایتی دگر

این مسیر رو که می گم انجام بده تا اهنگ مسری  رو که میخوای بدست بیاری

شرمنده می خواستم اپلود کنم بفرستم به ایمیلت ولی سرعت اینترنتم خیلی مزخرفه

اگه می تونی یه روز انلاین شو بهت بدم اگه نمی تونی این مسیر زیر رو دنبال کن :

 

شما این کد رو بزار تو وبلاگت

وقتی چند بار خوند

برو  این ادرس که می گم

control panel

بعد محیط کنترل پنل را روی

swich to category view

تنظیم می کنی

بعد  می ری روی

performance and main tenance

وقتی اینو زدی  بعد می زنی

ferr up space on your hard disk

وقتی اینو زدی

درایو c  رو  clean up  می کنی

بعد یه پنجره تنظیمات باز میشه واست

روی  temporary internet files   کلیک می کنی

بعد می زنی روی روی view file که پایین پنجره هست

اونجا چند تا فولدر وجود داره

تو فولدر ها رو نگاه کن

اهنگ  رو که به شکل مدیا پلیر هست می بینی

هر چی اهنگ هست امتحان کن تا اهنگت رو ببنی کدومه

قربانت بای .

 

 

نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 13:54 توسط sarina| |

 

استاد زبان فرانسه در مورد مذکر یا مونث بودن اسمها توضیح میداد که پرسید :


کامپیوتر مذکر است یا مونث؟


 
همه دانشجویان دختر جنس رایانه را به دلایل زیر مرد اعلام کردند:


 
- وقتی به آن عادت می کنیم گمان می کنیم بدون آن قادر به انجام کاری نیستم.

- با آن که داده های زیادی دارند اما نادانند.

- قرار است مشکلات را حل کنند اما در بیشتر اوقات معضل اصلی خودشانند.

- همین که پایبند یکی از آنها شدید متوجه میشوید که اگر صبر کرده بودید مورد

 بهتری از آن نصیبتان می شد.


 
و همه دانشجویان پسر به دلایل زیر جنس رایانه را زن اعلام کردند:


 
- به غیر از خالق آنها کسی از منطق درونی آنها سر در نمی آورد.

- کسی از زبان ارتباطی آنها سر در نمی آورد.

- کوچکترین اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخیره می کنند تا بعد ها

 تلافی کنند.

- همین که پایبند یکی از آنها شدید باید تمام پول خود را صرف خرید لوازم

 جانبی آنها بکنید .

 

 

 

نوشته شده در جمعه 3 مهر1388ساعت 15:9 توسط sarina| |

 

آنان که چو من سفیل و سرگردانند               درد دل بنده را نکو می دانند

وقتی که قرار است معطل مانند                  دیگر ز چه درس زندگی میخوانند

 

الهی تو گواهی که ما جوانیم ، درس میخوانیم ، شادمانیم که از نسل ساسانیم.

پشت کنکور می مانیم ، آواره ی خیابانیم ، از هر طرف سرگردانیم ، به کار خود حیرانیم .

نمی دانیم تکلیف چیست ، سر و کار ما با کیست ، چگونه باید زیست، باید خندید یا گریست.

پروردگارا !

نوجوانم ، میخوام زنده بمانم ، میخوام درس بخوانم ، امید فردای ایرانم ،

درها را به روی خود بستم ، پل های هوس را شکستم ، دیپلم در دستم ، ولی آواره هستم.

کاش گوشه ای می نشستم و می گفتم : خودپرستم .

 

آخر ز پس دوازده سال سواد                   کنکور مرا به خویشتن راه نداد

پیش که برآورم ز دستت فریاد                 هم پیش تو از دست تو می خواهم داد

 

خدایا !

می گویند بی سوادیم ، خودشان معتقدند بنای کنکور نهادیم ، خودشان هم

میگویند دیپلم را ما دادیم پس این وسط ما مرادیم ؟ که امروز صاحب کلاهی گشادیم !

آخر مگر ما جمادیم ؟

پروردگارا هزاران جوان ، توی تابستان ، در همین مکان ، در هر شهرستان ، سر در گریبان

امروز نگران ، فردا پشیمان ، شمشیر در غلاف ، جیبش به کلی صاف ، با وجدانش در مصاف

از فعالیت معاف ، چشمش به کوه قاف ، چقدر لاف ، چقدر گزاف ، هی بگو تحصیلیدیم،

خوردیم و خوابیدیم ، ترسیدیم و لرزیدیم ، امروز راه نمی دهند ، می گویند جا ندارند ،

ما را به بازی نمی گیرند ، تکلیف معین نمی کنند ، نمی گویند اینها جوانند ،

باید دستشان را بگیرند ، هدایتشان نمایند ، ناسلامتی از بزرگانند ، عقلای قومند

چیزی نمی فهمند .

 

ناخوانده کتاب چون توان زیست بگو              ور زآنکه کتاب و درس بازیست ، بگو

من درس بخوانم ، تو قبولم نکنی ؟              پس فرق میان من و تو چیست ، بگو

 

 

نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 22:55 توسط sarina| |


Design By : Night Skin