انعکاس |
حسین میا به کوفه ، کوفه وفا ندارد ... |
+نوشته شده درشنبه 26 دی1388ساعت 16:23 توسط sarina
+نوشته شده درشنبه 28 آذر1388ساعت 9:27 توسط sarina
قاصدک:اين روزها حال و هواي شهرهامون، حال و هواي محرم را پيدا كرده است. بيرقهاي عزاي "يا حسين" بر سردر خانهها و مغازهها و اماكن مختلف برافراشته شده و با ديدن آنها دلها هوايي ميشوند. باز محرم رسيد و لباس مشكيها محيا، جهت به تن رفتن عاشقان و عزاداران امام حسين عليهالسلام شدهاند. هر جا که ميروم ز غمت ديده پر نم است هر ماه من ز داغ تو ماه محرم است عمري گريستم که موظف به گريهام گر نُه فلک به گريه شود باز هم کم است مريم که در کتاب خدا ذکر نام اوست يک زينب تو اسوه و استاد مريم است يک «يا حسين» گفتن من رمز آبروست نام حسين ترجمه اسم اعظم است - کعبه يک زمزم اگر در همه عالم دارد چشم عشاق بنازم که دو زمزم دارد هر کجا ملک خدا هست حسينيه توست هر که را مينگرم شور محرم دارد نه محرم نه صفر بلکه همه دوره سال کعبه با ياد غمت جامه ماتم دارد روضهخوان تو خدا، گريه کن تو آدم اشک ارثي است که ذريه آدم دارد +نوشته شده درجمعه 27 آذر1388ساعت 18:16 توسط entezar
خدایا، در ظهور دمادم فتنه ها، در هجوم لحظه به لحظه مرارت ها و رنج ها، و درگذر سخت و پردغدغه زمان، بر تو توکل می کنم که مقتدری و گستره قدرتت، همه وجود را فرا می گیرد. بر تو که مهربانی و مهرت را ابتدا و پایانی نیست. بر تو توکل می کنم که چشمه مهرت هماره جاری بوده و خواهد بود و سیطره قدرتت هماره بر پا بوده و خواهد بود. الهی، ای معبود من، تو مرا می بینی و صدایم را می شنوی؛ آن گاه که به عبادتت برمی خیزم و آن گاه که در برابرت به سجده می افتم. خدای من، تو از دردها و نیازهای من باخبری و با من مهربان ترینی. پس بر تو ت وکل می کنم و در پناه آرامش بیکران این توکل به سوی تو می آیم، مرا دریاب.
************
سلام خوبین؟ عیدتون مبارک.شرمنده یه روز دیرتر تبریک گفتم اخه نتونستم اپ کنم امسال سعادت اینو که عید غدیر اپ کنم نداشتم ازنظرای همتون ممنونم یا حق
+نوشته شده دردوشنبه 16 آذر1388ساعت 15:3 توسط sarina
الو؟؟... خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم
الو ... الو... سلام کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟ مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟ پس چرا کسی جواب نمیده؟ یهو یه صدای مهربون! ..مثل اینکه صدای یه فرشتس .بله با کی کار داری کوچولو؟ خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده. بگو من میشنوم .کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟من با خدا کار دارم ... هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟؟؟ فرشته ساکت بود .بعد از مکثی نه چندان طولانی:نه خدا خیلی دوستت داره. مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟ بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما... بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛ بگو زیبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون،خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...چرا ؟این مخالف تقدیره .چرا دوست نداری بزرگ بشی؟آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟ نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن. مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نیستیم؟پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد... خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ،محبوب ترین مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه...کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت. کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ... بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی... کودک کنار گوشی تلفن،درحالی که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت....
+نوشته شده دردوشنبه 9 آذر1388ساعت 1:24 توسط sarina
خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» +نوشته شده دردوشنبه 2 آذر1388ساعت 16:1 توسط sarina
+نوشته شده درشنبه 23 آبان1388ساعت 14:52 توسط sarina
+نوشته شده درچهارشنبه 20 آبان1388ساعت 18:31 توسط sarina
گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا برشانه های صبورت بگذارم ، آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ گفت : ای عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم . گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟ گفت : عزیزتر ازهرچه هست ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی بر زنگارهای روحت ریختم تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود . گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟ گفت : بارها صدایت کردم ، آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ، توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود که ای عزیزتر ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید . گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی ؟ گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ، بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ، می خواستم برایم بگویی، آخر تو بنده ی من بودی ، چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی . گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟ گفت : اول بار که گفتی خدا ، آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی و گرنه همان بار اول شفایت می دادم . گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ... گفت : ای عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت..............
+نوشته شده دردوشنبه 18 آبان1388ساعت 10:10 توسط sarina
آدم "بعد" بین ... "بد" نمی بیند . موقع تولد ، نوزاد به چه چیز "نگریست" ... که "گریست"! "نادان" ... همیشه "نالان"! اگر "خوبی" را ، به خوبی ببینی "خوبی"... حرف های "بامزه" را ... "مزه مزه" کن ! "حرف حساب" بزنیم ... "بی حساب" حرف نزنیم . در زنگ "ریاضیات"،"ریاضت" می کشیم ... چون حرف حساب زده میشود! در آیینه ، "مشاهده " نکن ... "مشاوره" کن . آنچه "خواستیم " ... چقدر "توانستیم "!؟ "احتیاط کن " ... زبان ، "وسیله نقلیه" است ! گاهی در "دید" خود ... "تردید " کن . با "زبان خوش " ... "زمان خوشی" بسازیم . "یارگیری" ... جهت "یادگیری " است . "حرفه مان حرف زدن" است ... یا "حرف های حرفه ای " می زنیم !؟ برای اینکه "لک ایینه: را پاک کنم ... "صورتم را شستم". "سخن دانی "... مقدمه "سخنرانی"... برای "متحول " شدن ... دوباره "متولد" شدم ... اگر تا "نوک بینی" خود را می بینی ... احتیاج به عمل "خود بینی"داری ! هر وقت "با خود" برخورد کردم ... "بی خود" عمل نکردم . سکوت را نمی توان "ترجمه" کرد ... باید ان را "تجربه" کرد . روابط " مثبت" ... بهترین "ثروت" ...
+نوشته شده درشنبه 9 آبان1388ساعت 14:39 توسط sarina
|
پرسیدم :از حلال ماه ،
پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
88/10/01 - 88/10/30 88/09/01 - 88/09/30 88/08/01 - 88/08/30 88/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/11/01 - 87/11/30 87/10/01 - 87/10/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31
sarina entezar
سينه سبز با تو حكايتي دگر پرواز به سوي موفقيت تلخ ترين سوگند از خاموشي تا فرياد افق توسل بزرگترين دوستيابي سالم و رايگان آهنگ وفا " زرتشت " چگونه تارو مار كردن پسرها آموزش كامپيوتر "آرمين" تشنگان عشق "جواد" تو به من خندیدی "زهره" سیاسفید غریبه "امید" عشق نمی پرسه "وحید" علیرضا "ساری" آقای بوستانی عرفان گلی من پذیرفتم که عشق افسانه است پای بوس آفتاب هیئت بیت العباس شهرستان ساری یلدای من نیایش دنیای من و بابام " جودی آبوت " زن داداش گلم ایلیا سنتور و موسیقی سنتی اگه نیای ضرر کردی عشق سياه " رها" hold fast to dreams forit dreams die ساحل آرامش از یاد رفته پرهام
monesam khoda پشتيباني
html> "music" منبع کد اهنگ مینوس |